پایگاه خبری عصر همگرایی: هر روز صبح چشمش دنبال دستهای مادر بود. از خواب بیدار میشد و انگار از یک رویداد مهم جامانده باشد، با دست و روی نشسته و صورت درهم کشیده، مینشست پای سفره صبحانه. مادر با دستهای زرد زعفرانی یک استکان چای تازه میآورد توی سفره و یک لقمه نان و پنیر کوچک میگذاشت توی زیپ جلویی کیف مدرسه و وقتی هنوز بخار داشت از روی استکان چای بلند میشد، میرفت سروقت گلهایی که از دم گرگ و میش تا قبل روشنایی هوا جمع کرده بودند.
همانهایی که وقتی خوابیده بود، از زمین بیرون کشیده بودند و کسی او را برای چیدن گلها بیدار نکرده بود. مثل سحرهای ماه رمضان که از سفره سحری جا میماند. با لبهای آویزان یک حبه قند انداخت توی نعلبکی و چای را ریخت روی آن و به حل شدن بلورها نگاه کرد. مادر از پای بساط گلها صدایش میزند. دیر شده. باید خودش را به مدرسه برساند.
مثل کسی که دارد از یک ملاقاتی کوتاه دست برمی دارد، با دلی آویزان از خانه بیرون میزند. سرکلاس حواسش را میدهد به حرفهای خانم معلم. نوبت به درس علوم رسیده. توی کتاب درس، تصویر یک شاخه گل سرخ پیداست. ریشه دارد. ساقه دارد. گلبرگ دارد. باز حواسش میرود پی گل ها.
او این درس را از خیلی قبل ترها حفظ شده. از پاییزهای گذشته. از رسم هرساله خانهای که با اولین بادهای خنک پاییزی، بوی خوش زعفران را در دل دیوارهایش حبس میکند. از دستهای سرخ مادر و سرشلوغیهای پدر در اولین ماه مدرسه. تا حوالی ظهر که زنگ آخر به صدا دربیاید و به خانه برگردد، زمان کش میآید و عقربهها وقت کشی میکنند. از دور وقتی پیچ خاکی کوچه را میپیچد و به حوالی زمین و خانه کوچکشان میرسد، هوا تازهتر میشود.
از راه نرسیده، کیف مدرسه را گوشهای رها میکند و برمی گردد سمت دستهای رنگ گرفته مادر. او شیفته تماشای دستهای مادر وقت جداکردن کلاله هاست. حالا او هم آستین هایش را بالا میزند. گلها را یکی یکی با احتیاط برمی دارد و دستهایی که تقلا میکند شبیه به دستهای مادر باشد، شروع به پاک کردن گلها میکند.
مادر سراغ مدرسه را میگیرد. از زنگ علوم میگوید. از شکل گل ها. از درسی که بیش از همه دوستش دارد. صدای اذان بلند میشود. مادر که آستین هایش را بالا میزند و برای وضوگرفتن بلند میشود، میتواند یکی از گلها را بردارد. میرود سراغ کیفی که کنار زمین رها کرده بود. کتابی از کیف بیرون میکشد. گل را مابین صفحات پنهان میکند.
میخواهد فردا آن را به خانم معلم نشان دهد. شاید سالها بعد اتفاقی یک گل زعفران خشک شده از وسط کتابی قدیمی او را به روزهایی پرتاب کند که زمین پیش از طلوع آفتاب روشن بود، دستهای مادر به سرخی میزد و خورشید زمانی بالا میآمد که تمام خانه بوی زعفران گرفته بود.
عکس:روح الله مهاجر
