امروز با سعدی : که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی ...

پیش از این بارها گفته ام یکی از دلایلی که در زیبایی شعر سعدی موثر است استفاده هنرمندانه و شگفت سعدی از آرایه تضاد است؛ این آرایه به زیبایی هر چه تمام تر در مصراع دوم دلبری می کند.

امروز با سعدی : که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی ...
پایگاه خبری تحلیلی عصر همگرایی:

همه عمر برندارم سر از این خمار مستی

که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی

تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد

دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی

چه حکایت از فراقت که نداشتم ولیکن

تو چو روی باز کردی دَرِ ماجرا ببستی

نظری به دوستان کن که هزار بار از آن بِه

که تحیّتی نویسی و هدیتی فرستی

دل دردمند ما را که اسیر توست یارا

به وصالْ مرهمی نِه چو به انتظار خستی *

نه عجب که قلب دشمن شکنی به روز هَیجا **

تو که قلب دوستان را به مفارقت شکستی

برو ای فقیه دانا به خدای بخش ما را

تو و زهد و پارسایی من و عاشقی و مستی

دل هوشمند باید که به دلبری سپاری

که چو قبله‌ایت باشد بِه از آن که خود پرستی

چو زمام بخت و دولت نه به دست جهد باشد

چه کنند اگر زبونی نکنند و زیردستی

گِله از فراق یاران و جفای روزگاران

نه طریق توست سعدی کم خویش گیر و رستی

هیچ‌گاه از سرخوشی حاصل از مستی این اتفاق دست برنخواهم داشت؛ همان اتفاقی که هنوز من به دنیا نیامده بودم اما مهر و محبت تو در دلم خانه کرده بود.

نکته: جدا از معنای ظاهری حضور و غیبت برای آفتاب که به معنای برآمدن و فرو شدن آن است، می توان حضور و غیبت در معنای اطلاح عرفانی نیز برداشت کرد.

تو همچون آفتاب که طلوع و غروب دارد و پیدا و پنهان می شود نیستی، دیگران می آیند و می روند اما تو همچنان پایدار و همیشگی هستی، به عبارت دیگر لحظه ای از تو غافل نمی توان شد.

نکته: بخش مهمی از زیبایی این بیت به کارکرد صنعت تضاد در (باز کردن رو و بستن در ماجرا) بر می گردد.

چه حکایت ها و سخن هایی که به سبب دوری از تو نداشتم! اما همین که آمدی و رخسار خود را به من نشان دادی تمام گله ها و شکایت ها را به پایان رساندی.

 

نظر شما