نامه ای که هرگز فرستاده نشد؛ داستانی پندآموز
گاهی سالها یک ناراحتی کوچک را در دل نگه میداریم و تصور میکنیم با نبخشیدن، طرف مقابل را تنبیه میکنیم؛ غافل از اینکه سنگینی این ناراحتی بیشتر از همه روی دوش خودمان است.
مردی سالخورده به نام «کاظم» سال ها بود با برادر بزرگ ترش صحبت نکرده بود.
ماجرا از یک سوءتفاهم قدیمی شروع شده بود؛ یک جمله تند، یک دلخوری و بعد سکوت.
هر دو منتظر بودند دیگری قدم اول را بردارد.
سال ها گذشت.یک روز کاظم هنگام مرتب کردن وسایل قدیمی، عکس دوران جوانی شان را پیدا کرد.مدت زیادی به عکس خیره شد.
در عکس، دو برادر کنار هم ایستاده بودند و می خندیدند.
کاظم آهی کشید و با خودش گفت:«چطور شد که از آن روزهای صمیمی رسیدیم به این همه سال سکوت؟»همان شب پشت میز نشست و نامه ای نوشت.در نامه از تمام ناراحتی هایش گفت.
از حرفی که سال ها پیش شنیده بود.از شب هایی که به خاطر آن دلخوری خوابش نمی برد.از اینکه چقدر دلش می خواست دوباره مثل گذشته برادرش را ببیند.
در پایان نامه نوشت:«من هنوز از آن اتفاق ناراحتم، اما دیگر نمی خواهم باقی عمرم را با این ناراحتی زندگی کنم. اگر تو هم آماده ای، دوست دارم دوباره برادرم باشی، نه غریبه ای از گذشته.»
نامه را داخل پاکت گذاشت.
اما صبح روز بعد، آن را ارسال نکرد.دخترش که نامه را روی میز دید، پرسید:«بابا، چرا نامه را نمی فرستی؟»
کاظم لبخند زد و گفت:«چون این نامه را اول برای او ننوشتم؛ برای خودم نوشتم.»
دختر با تعجب پرسید:«یعنی نمی خواهی آشتی کنید؟»
کاظم گفت:«چرا، خیلی بیشتر از چیزی که فکر می کنی. اما نمی توانم مجبورش کنم مرا ببخشد یا برگردد. فقط می توانم تصمیم بگیرم خودم دیگر با خشم زندگی نکنم.»
چند هفته بعد، اتفاق عجیبی افتاد.
یک روز صبح، صدای زنگ در خانه بلند شد.
کاظم در را باز کرد.برادرش پشت در ایستاده بود.چند لحظه هیچ کدام حرفی نزدند.
برادر بزرگ تر آرام گفت:«بالاخره فهمیدم برای چه مدت طولانی داریم همدیگر را از دست می دهیم.»
کاظم لبخند زد.
گفت:«من هم همین را فهمیدم.»
دو برادر همدیگر را در آغوش گرفتند.نه کسی درباره گذشته بحث کرد، نه کسی خواست ثابت کند حق با او بوده است.
آن روز، کاظم نامه را از کشوی میز بیرون آورد.به برادرش نشان داد و گفت:«این نامه را چند هفته پیش نوشتم.»
برادرش پرسید:«پس چرا نفرستادی؟»
کاظم جواب داد:«چون قبل از اینکه به دست تو برسد، به دست خودم رسید.»
برادرش خندید و گفت:«شاید همین نامه باعث شد بالاخره بفهمیم چقدر برای هم مهم بودیم.»
گاهی بخشیدن به این معنی نیست که اتفاقی که افتاده را فراموش کنیم یا بگوییم هیچ مشکلی وجود نداشته است.
بخشش یعنی تصمیم بگیریم اجازه ندهیم یک اتفاق قدیمی، سال های آینده زندگی مان را هم خراب کند.
ممکن است طرف مقابل هیچ وقت عذرخواهی نکند، ممکن است هیچ وقت برنگردد؛ اما ما همچنان می توانیم خشم را از قلب خود بیرون کنیم و سبک تر زندگی کنیم.
نظر شما