پایگاه خبری عصر همگرایی: به نقل از خبرنگار اجتماعی خبرگزاری تسنیم، سید جلال موسوی خطیر دبیر ستاد تعلیم و تربیت شورای عالی انقلاب فرهنگی در یادداشتی که در اختیار خبرگزاری تسنیم قرار داد، نوشت: خیزش علمی عمیق و شتابان، پیش از آنکه محصول توسعه آزمایشگاهها، افزایش اعتبارات پژوهشی یا گسترش زیرساختهای فناوری باشد، حاصل کیفیت حکمرانی آموزشی و علمی، نحوه شناسایی و پرورش استعدادها و میزان ظرفیت نظام تعلیم و تربیت برای تبدیل قابلیتهای انسانی به توانمندیهای پایدار ملی است.
پیام اخیر رهبر معظم انقلاب اسلامی خطاب به نخبگان و مدالآوران علمی و ورزشی، واجد دلالتهای مهمی برای سیاستگذاری در عرصه علم و آموزش است. تأکید بر مرزشکنی علمی، توسعه علوم پایه و انسانی، میدان دادن به خلاقیت و نوآوری، تقویت خوداتکایی علمی، پیوند دانشگاه و صنعت و بهرهگیری از خرد جمعی نخبگان، مجموعهای از جهتگیریهای راهبردی را پیش روی نظام آموزشی و علمی کشور قرار میدهد.
این جهتگیریها هنگامی به نتایج ملموس و ماندگار منتهی خواهند شد که از سطح توصیههای کلان عبور کنند و در ساختارها، برنامهها، فرایندها و سازوکارهای اجرایی نظام تعلیم و تربیت و آموزش عالی تجلی یابند.
از منظر سیاستگذاری آموزشی، مهمترین پیام این رویکرد آن است که سرمایه انسانی مستعد، مهمترین نقطه آغاز پیشرفت علمی است؛ اما شکوفایی این سرمایه به کیفیت محیطهای یادگیری، فرصتهای برابر رشد، آزادی عمل علمی، نظام انگیزشی مناسب و پیوستگی میان آموزش، پژوهش و نیازهای جامعه وابسته است. استعداد، بهتنهایی تضمینکننده نوآوری نیست؛ همانگونه که برخورداری از دانش تخصصی، لزوماً به معنای توانایی حل مسئله نیست.
آنچه استعداد را به مزیت ملی تبدیل میکند، نظامی منسجم از سیاستها و نهادهایی است که امکان یادگیری عمیق، تجربهورزی، پرسشگری، آفرینندگی و مشارکت مؤثر را در اختیار افراد قرار میدهد.
۱. بازتعریف مأموریت آموزش: از انتقال دانش به پرورش توانایی مرزشکنی
اگر مرزشکنی علمی یکی از کلیدهای اقتدار ملی است، باید پرسید نظام آموزشی تا چه اندازه دانشآموزان و دانشجویان را برای مواجهه با مسائل ناشناخته، طرح پرسشهای جدید و ارائه راهحلهای بدیع آماده میکند.
نظام آموزشی زمانی میتواند پرچمدار خیزش علمی باشد که مأموریت خود را صرفاً انتقال محفوظات، آموزش پاسخهای از پیش تعیینشده و آمادهسازی فراگیران برای موفقیت در آزمونها تعریف نکند؛ بلکه پرورش قدرت تفکر، استدلال، خلاقیت، داوری علمی و توانایی حل مسائل پیچیده را در کانون مأموریت خود قرار دهد.
این تحول، مستلزم بازنگری در برنامههای درسی، روشهای تدریس، نظام ارزشیابی و الگوهای تربیت معلم است. در چنین رویکردی، کلاس درس باید از محیطی عمدتاً مبتنی بر دریافت اطلاعات، به فضایی برای کاوش، گفتوگو، آزمایش، تولید ایده و یادگیری از خطا تبدیل شود. ارزشیابی نیز باید افزون بر سنجش دانستهها، توانایی تحلیل، استدلال، طراحی، آفرینش و کاربرد دانش را ارزیابی کند.
مرزشکنی علمی را نمیتوان صرفاً در سالهای دانشگاه آغاز کرد. بذر آن در دوره کودکی و نوجوانی، در مواجهه با پرسشهای بنیادین، تجربههای یادگیری معنادار و فرصت آزمودن ایدههای نو کاشته میشود.
ازاینرو، سیاستگذاری برای خیزش علمی باید از مدرسه آغاز شود و در دانشگاه، پژوهشگاه و محیطهای نوآوری استمرار یابد.
۲. علوم پایه و علوم انسانی؛ دو رکن بنیادین آیندهسازی
تأکید بر توسعه علوم پایه و علوم انسانی، یادآور این واقعیت است که پیشرفت علمی پایدار را نمیتوان تنها بر گسترش فناوریهای کاربردی یا پاسخگویی کوتاهمدت به نیازهای اجرایی بنا کرد. علوم پایه، بنیان فهم پدیدهها و توسعه فناوریهای آینده را فراهم میکنند؛ علوم انسانی نیز برای فهم انسان، جامعه، نهادها، فرهنگ، اقتصاد و پیامدهای تحولات علمی و فناورانه ضروریاند.
سیاستگذاری آموزشی باید از نگاه صرفاً کوتاهمدت و بازارمحور به رشتههای علمی فاصله بگیرد و میان نیازهای فوری کشور و سرمایهگذاری بلندمدت در تولید دانش بنیادی توازن برقرار کند. حمایت از آموزش عمیق ریاضیات، فیزیک، شیمی و علوم زیستی، تقویت توانایی پژوهش نظری، ارتقای کیفیت آموزش فلسفه و علوم اجتماعی و انسانی، و توسعه مطالعات میانرشتهای باید بخشی از یک برنامه منسجم برای آینده علمی کشور باشد.
در عین حال، علوم انسانی نباید تنها به انتقال نظریهها محدود بماند. این علوم باید توانایی تحلیل مسائل واقعی جامعه، ارزیابی پیامدهای سیاستها، شناخت رفتارهای انسانی و طراحی راهحلهای متناسب با زمینههای فرهنگی و اجتماعی کشور را تقویت کنند.
پیوند علوم پایه، علوم انسانی و فناوری میتواند زمینهساز شکلگیری رویکردهایی جامعتر در مواجهه با مسائل ملی باشد.
۳. تحول در نقش معلم و استاد؛ از مجری برنامه به معمار یادگیری
هیچ تحول پایداری در آموزش، بدون بازتعریف نقش معلم و استاد دانشگاه تحقق نمییابد. اگر از نظام آموزشی انتظار داریم نسلی خلاق، پرسشگر و توانمند در حل مسئله پرورش دهد، باید معلمان و استادان را نیز از جایگاه مجریان صرف برنامههای از پیش تعیینشده فراتر ببریم و آنان را در مقام طراحان تجربههای یادگیری، راهبران رشد استعداد و مشارکتکنندگان در نوآوری آموزشی به رسمیت بشناسیم.
این هدف، مستلزم سرمایهگذاری در تربیت حرفهای معلمان، توسعه شایستگیهای علمی و آموزشی استادان، تقویت اجتماعات یادگیری حرفهای و فراهم کردن فرصتهای تجربهورزی و پژوهش در محیطهای آموزشی است. نظام ارزیابی و ارتقای حرفهای معلمان و استادان نیز باید متناسب با این مأموریت بازنگری شود تا کیفیت یادگیری، پرورش تفکر مستقل، راهنمایی پژوهشی و مشارکت در حل مسائل واقعی، جایگاه شایستهای در ارزیابی عملکرد آنان پیدا کند.
همچنین، برای تقویت خلاقیت در دانشآموزان و دانشجویان، باید فضای آموزشی از ترس افراطی نسبت به خطا فاصله بگیرد.
خطا، هنگامی که در چارچوبی علمی و مسئولانه تحلیل شود، بخشی از فرایند یادگیری و کشف است. محیطی که در آن پرسشگری، نقد مستدل و تجربه راههای جدید مجال بروز نداشته باشد، نمیتواند انتظار نوآوری پایدار داشته باشد.
۴. پیوند آموزش، پژوهش و حل مسائل واقعی کشور
یکی از مهمترین الزامات خیزش علمی، عبور از گسست میان تولید دانش و کاربرد آن است. دانشگاه و مدرسه نباید نهادهایی جدا از مسائل جامعه باشند؛ همانطور که صنعت، کشاورزی، نظام سلامت، مدیریت منابع آب، انرژی، محیط زیست و سایر بخشهای کشور نیز نمیتوانند از ظرفیت نهادهای علمی بینیاز باشند.
برای تحقق این پیوند، لازم است مسئلههای واقعی کشور به بخشی از تجربه یادگیری و پژوهش تبدیل شوند. تعریف پروژههای مشترک میان دانشگاهها و دستگاههای اجرایی، توسعه آموزشهای مبتنی بر پروژه، فراهم کردن فرصتهای کارآموزی و تجربه عملی، حمایت از شرکتهای دانشبنیان و تسهیل همکاری استادان، دانشجویان و متخصصان با بخشهای تولیدی و خدماتی میتواند مسیر تبدیل دانش به ارزش اجتماعی و اقتصادی را هموار سازد.
بااینحال، پیوند آموزش و صنعت نباید به تقلیل دانشگاه به تأمینکننده نیازهای کوتاهمدت بازار بینجامد. سیاستگذاری هوشمندانه باید میان پژوهشهای بنیادی، آموزش تخصصی، نوآوری کاربردی و مأموریتهای عمومی دانشگاه تعادل برقرار کند. دانشگاه هم باید به حل مسائل امروز کمک کند و هم امکان اندیشیدن به پرسشهایی را فراهم آورد که اهمیت آنها ممکن است در آینده آشکار شود.
۵. نخبگان در جایگاه مشارکتکنندگان در سیاستگذاری
بهرهگیری از ظرفیت نخبگان تنها به حمایت مالی از فعالیتهای علمی یا فراهم کردن امکانات پژوهشی محدود نمیشود. بخشی از این ظرفیت، در توانایی تحلیل مسائل پیچیده، طراحی سیاستهای اثربخش، ارزیابی گزینههای مختلف و پیشبینی پیامدهای تصمیمات نهفته است. ازاینرو، مشارکت نخبگان در فرایندهای سیاستگذاری آموزشی و علمی باید از شکلهای موردی و تشریفاتی فراتر رود و به سازوکاری پایدار برای بهرهگیری از دانش تخصصی و خرد جمعی تبدیل شود.
تشکیل گروههای مشورتی تخصصی، برگزاری گفتوگوهای منظم میان سیاستگذاران و جامعه علمی، استفاده از شواهد پژوهشی در تصمیمگیریها و ایجاد مسیرهای روشن برای مشارکت معلمان، استادان، پژوهشگران و جوانان مستعد در طراحی و ارزیابی برنامهها، میتواند کیفیت سیاستگذاری را ارتقا دهد.
البته مشارکت اثربخش نخبگان مستلزم آن است که دیدگاههای متفاوت علمی شنیده شوند، شواهد بهصورت نقادانه ارزیابی شوند و نتایج تصمیمات نیز در معرض سنجش و بازبینی قرار گیرند. بهرهگیری از خرد جمعی، زمانی به مزیتی واقعی تبدیل میشود که به یادگیری نهادی، اصلاح مستمر سیاستها و افزایش کیفیت تصمیمگیری بینجامد.
۶. حکمرانی آموزشی مبتنی بر شواهد و پاسخگویی به نتایج
تبدیل جهتگیریهای راهبردی به نتایج پایدار، به نظامی از حکمرانی نیاز دارد که در آن اهداف روشن، مسئولیتهای مشخص، منابع متناسب و سازوکارهای ارزیابی معتبر تعریف شده باشند.
سیاستگذاری برای خیزش علمی نباید در اعلام اهداف بلندپروازانه متوقف بماند؛ بلکه باید روشن کند که هر هدف از چه مسیر اجرایی، با مشارکت کدام نهادها و در چه بازه زمانی دنبال خواهد شد.
در این مسیر، ارزیابی عملکرد نظام آموزشی نباید تنها بر شاخصهایی مانند تعداد مدالها، مقالات، رتبهها یا تعداد مراکز آموزشی تکیه کند. این شاخصها میتوانند بخشی از تصویر باشند، اما برای ارزیابی کیفیت تحول علمی کافی نیستند.
باید میزان رشد توانایی حل مسئله، کیفیت یادگیری، دسترسی عادلانه به فرصتهای رشد، کیفیت پژوهش، اثربخشی همکاریهای میانرشتهای، تبدیل ایده به نوآوری و میزان اثرگذاری دانش بر مسائل جامعه نیز مورد توجه قرار گیرد.
همچنین، لازم است میان سیاستگذاری، اجرا و ارزیابی پیوندی مستمر برقرار شود. سیاستها باید قابلیت آزمون و اصلاح داشته باشند و نتایج ارزیابیها، نه صرفاً برای گزارشدهی اداری، بلکه برای یادگیری نهادی و بهبود تصمیمات آینده به کار گرفته شوند. این رویکرد، امکان میدهد منابع محدود کشور با دقت بیشتری تخصیص یابند و برنامههای آموزشی و پژوهشی بر اساس شواهد و نتایج واقعی اصلاح شوند.
خیزش علمی از مدرسه آغاز میشود و با حکمرانی اثربخش استمرار مییابد
پیام محوری برای سیاستگذاران علم و آموزش روشن است: تحقق خیزش علمی عمیق و شتابان، به مجموعهای هماهنگ از اصلاحات در آموزش عمومی، آموزش عالی، پژوهش و نظام نوآوری نیاز دارد. پرورش استعداد، توسعه علوم پایه و انسانی، تقویت خلاقیت، پیوند دانش با مسائل کشور و مشارکت نخبگان در سیاستگذاری، اجزای جداگانهای از این مسیر نیستند؛ بلکه حلقههای یک زنجیره بههمپیوستهاند.
اگر مدرسه نتواند پرسشگری و تفکر مستقل را پرورش دهد، دانشگاه با محدودیتهایی در تربیت پژوهشگر خلاق مواجه خواهد شد. اگر دانشگاه و مراکز پژوهشی از مسائل واقعی جامعه فاصله بگیرند، بخشی از ظرفیت دانش به ارزش اجتماعی و اقتصادی تبدیل نخواهد شد. و اگر سیاستگذاری از شواهد علمی و مشارکت صاحبان تجربه و تخصص بهره نگیرد، حتی برنامههای دارای اهداف بلند نیز ممکن است در مرحله اجرا با شکافهای جدی روبهرو شوند.
بنابراین، اقتضای سیاستگذاری آموزشی در پرتو این پیام، عبور از اقدامات پراکنده و حرکت به سوی یک منظومه منسجم از سیاستهای بلندمدت، برنامههای اجرایی روشن و نظام ارزیابی پاسخگو است. منظومهای که در آن استعداد، صرفنظر از محل تولد و شرایط اقتصادی فرد، امکان شکوفایی پیدا کند؛ معلم و استاد در جایگاه راهبران یادگیری و نوآوری قرار گیرند؛ علوم پایه و انسانی از حمایت پایدار برخوردار شوند؛ و دانش و پژوهش در تعامل با مسائل واقعی کشور رشد کنند.
در چنین افقی، آموزش دیگر صرفاً یکی از بخشهای توسعه نیست؛ بلکه زیرساخت اصلی توانمندسازی ملی و یکی از کانونهای شکلگیری آینده کشور است.
خیزش علمی زمانی از یک آرمان راهبردی به واقعیتی پایدار تبدیل میشود که نظام تعلیم و تربیت، پرورش استعداد و تولید دانش را نه وظیفهای بخشی و محدود، بلکه مأموریتی ملی و بیننسلی تلقی کند. این همان نقطهای است که سیاستگذاری آموزشی میتواند نقش خود را در تبدیل ظرفیتهای انسانی ایران به توان علمی، نوآوری و حل مسائل کشور بهطور مؤثر ایفا کند.
